X
تبلیغات
رایتل

راد سلطان سینمای جهان

شیشه - قسمت چهارم

زمان به سرعت سپری می شد و چون برخلاف انتظار پدرم جنگ به پایان نرسید من در میان گریه های مادر و پس از رایزنی با پدر، خود را برای خدمت سربازی معرفی کردم. 

 

جلال که اهل شمال بود یکی دو بار کوشید با من گرم بگیرد. ولی من 

 

 خود را کنار می کشیدم. از قیافه و قد و بالا و چهره او که اصلا نمی 

 

 دانستم چه شکلی است، خوشم نمی آمد. از صورت او فقط همان دو  

تا چشم آبی پیدا بود. بقیه چنان در میان ریش و سبیل استتار شده بود  

که اگر آنها را می تراشید شاید همرزمان دیگرش هم که با او حسابی  

 جور بودند و اغلب با هم گفتگو و شوخی داشتند و به زحمت او را به  

 

جا می آوردند. یک نفر هم بود که قیافه اش الان درست جلوی  چشمم  

 مجسم است. انگار همین یک لحظه پیش از این جا رفته. صورتی  

 

 درشت و ته ریش فلفل نمکی و لبانی کلفت داشت. او هم درشت  

 

هیکل و بزن بهادر بود. سربند سرخ می بست و با لهجه اصفهانی و  

 

صدای بلند صحبت می کرد. یکی دو تا از بچه ها به من سفارش کرده  

 

بودند هرگز با او شوخی نکنم – مثل این که من حال شوخی کردن هم  

  داشتم! – و گفته بودند مبادا، مبادا، جلوی او به کسی بد و بیراه  

 

بگویم. چون آقای غیور خیلی غیرتی بود و اگر کسی شوخی زشتی  

 

می کرد یا ناسزایی می گفت حسابش پاک پاک بود. وای به حال اینکه  

 این ناسزا خطاب به غیور باشد. من ابتدا بر این تصور بودم که غیور  

 

لقبی است که بچه ها برای او انتخاب کرده اند ولی بعد متوجه شدم  

 

که آقا غیور واقعا اسم شناسنامه ای اوست و نخستین بار بود که می   

دیدم یک نفر نامی بامسما دارد.

 

  احساس می کردم اصلا با این افراد جور نیستم. آنان روحیه دیگری  

 

داشتند. آقا غیور سه سال و نیم در جبهه بود و می خواست تا آخر هم  

بماند. معلوم نبود تا آخر عمر یا تا آخر جنگ! اگر از جلال خوشم نمی  

 

آمد از آقا غیور بدم می آمد. هروقت برای خطر کردن داوطلب لازم بود او  

با آن صدای بم و لهجه غلیظ فورا پاسخ می داد:

 

-         ما.

  و بقیه در سکوت تبعیت می کردند و سگرمه های هیچکس جز من  

 

در هم نمی رفت. آنچه در این معرکه برای من مثل نمکی بر روی زخم  

بود نامه هایی بودند که از پشت جبهه می رسیدند. اوایل از یوسف  

 

یکی دو نامه برایم رسید. در نامه اول که مادرم آن را همراه نامه خودش  

پست کرده بود یوسف نوشته بود:

 

-     اسکندر عزیز. شنیده ام که به جبهه رفته ای. خیلی نگرانم. مراقب  

خودت باش. انشاالله این دوره به زودی تمام شود و بیایی اینجا. من هم  

خیلی گرفتار هستم. در اینجا برای ثبت نام ایرانی ها اشکال تراشی  

 

می کنند. به ما به آسانی خانه اجاره نمی دهند. همه چیز برایمان به  

 

طرز سرسام آوری گران است. اگر انشاالله بتوانم در دانشگاه ثبت نام  

 

کنم شاید خوابگاهی در اختیارم بگذارند که البته کوچک و کثیف ....

 

نامه با شرح مشکلات یوسف به پایان می رسید که من حوصله نکردم  

آن را تمام کنم چون یک گلوله توپ درست در چند صد متری من –  

 

خوشبختانه آنقدر فاصله داشت که به من صدمه نزند – منفجر شد و  

 

یک چاله خوشگل درست کرد. نامه دوم او که چند ماه بعد رسید،  

 

حکایت از موفقیت او در ثبت نام دانشگاه می کرد و شرح می داد که  

 

پریروز به سینما رفته و تعطیلات آخر هفته کجا بوده و اینکه دیروز رفته  

 

سالن تشریح را دیده که مرده ها تکه پاره روی میز دراز شده بودند. و  

 

نوشته بود فکر نمی کنم بتوانم به آنها دست بزنم.

 

 این نامه هم نیمه کاره ماند. چون یکی از بچه ها بدجوری تیر خورد و  

 

ما همگی دوان دوان به سراغش رفتیم. گلوله صاف وارد کبدش شده  

 

بود. او می لرزید و بدنش مثل ماهی روی خاک می تپید. آقا غیور که  

 

می خواست به او روحیه بدهد داشت می گفت:

  

-         چیزی نیست پسر جان، الان خوب می شوی. آهان ببین آمبولانس هم رسید.

 

آمبولانس؟ به این سرعت؟ آن هم پشت خاکریز؟ خط مقدم جبهه؟ جلال هم تند تند می گفت:

 

-         بگو اشهدان لا اله الله.

 

و جوانک حرف هیچکدام را نمی شنید. چون تمام کرده بود. هر دو نامه  

یوسف در جیب بغل من ماندند. هنوز هم آن نامه ها را دارم. فراموش کردم نامه مادر و خواهرم را بخوانم.

 

جلال پلاک شناسایی او را برداشت. هفده ساله بود، اهل کرمانشاه.  

 

بچه ها همگی پر و پخش شدند تا کسی اشک دیگری را نبیند.

 

 نامه های یوسف متوقف شدند. پدر و مادرم نیز درباره او سکوت کرده  

 

بودند. تا این که یک شب خواب یوسف را دیدم. با هم توی یک باغ بزرگ  

راه می رفتیم. او جلوتر بود. من به خودم گفتم:

 

-         فرنگ عجب جای قشنگی است! حیف که باز هم من دیر رسیدم.

 

 تعبیر آن بدون شک این بود که یوسف از چاه درآمده و در راه رسیدن به  

فر و شکوه بود. صبح روز بعد، در فرصتی مناسب توی سنگر نشستم و  

برای مادرم یک نامه مفصل نوشتم و در آن از او خواستم سلام مرا به یوسف برساند.

 

مادرم در پاسخ می کوشید موفقیت های یوسف را پنهان کند و یا آنها  

 

را ناچیز جلوه دهد. همین پنهان کاری که من به خوبی از لابه لای  

 

سطور نامه احساس می کردم باعث می شد قوه تخیل خود را به کار  

 

اندازم و او را کامرواتر و شادتر از آنچه که واقعا بود در نظر آورم. بدون  

 

شک اگر می شنیدم که فرمان سلطنت مصر به نامش صادر شده هم چندان تعجب نمی کردم.

 

ولی خواهرم اخبار خانوادگی را بطور مرتب و مفصل برایم می نوشت و ا 

ز همین طریق بود که متوجه می شدم یوسف در تحصیل موفق است،  

عکس هایش او را روز به روز خوش لباس تر و خوش قیافه تر نشان می  

دهند، قصد ازدواج با یک دختر خارجی را داشته که عمو و زن عمو  

 

مخالفت کرده اند و حالا با یک دختر ایرانی مشهدی الاصل آشنا که یک  

سال از خودش پایین تر است. خواهرم همچنین نوشته بود که وقتی  

 

مادرمان همه این ها را با آب و تاب فروان از دهان مادر یوسف می  

 

شنود، افسرده می شود و پدر خواهران و بردارم باید چند روزی روی او  

کار کنند تا به حال عادی برگردد. پیشرفت قدم به قدم یوسف در خارج  

 

با پیشرفت قدم به قدم من در جبهه توام می شد و هر دو نسبت به  

 

باقیماندن همیشگی خود در محل کنونی اطمینانی تقریبا صد در صد  

 

داشتیم و هیچیک مطمئن نبودیم که از جایی که فعلا هستیم باز خواهیم گشت.

 

یک روز، تازه محاصره دشمن را شکسته و آنان را به عقب رانده بودیم.  

 

زخمی ها را به پشت جبهه منتقل کرده بودند. هنوز صدای تک  

 

تیراندازی قطع نشده بود. چند نفری در حال کندن زمین برای دفن  

 

اجساد پراکنده دشمن بودند. عده ای دور هم جمع شده خستگی در می کردند.

 

غروب شد و من کسل و خسته، با سردردی وحشتناک، دور از بقیه  

 

بچه ها به تنهایی به چند کیسه شنی تکیه داده بودم و تازه از خواندن  

 

آخرین نامه خواهرم فارغ شده بودم که خبر از ازدواج قریب الوقوع  

 

یوسف با نامزد ایرانی اش می داد. عجیب دل مرده و بی حوصله بودم.  

 برای این که وقت خود را پر کنم بالای خاکریز نشستم و با لب و لوچه  

آویزان تصمیم گرفتم تفنگ خود را پیاده کرده و آن را تمیز کنم. انگار به سرم زده بود!

 

ناگهان آقا غیور که از شوق گرفتن این چند سنگر روی پا بند نبود بالای  

سرم ظاهر شد. حوصله این یکی را دیگر اصلا نداشتم. نگاهی به  

 

اطراف افکندم و دنبال بهانه ای برای فرار بودم. جلال را دیدم که اندکی  

دورتر در پایین خاکریز شلنگ تخته می انداخت و چپ و راست می  

 

رفت. احساس فرماندهی و زیر دست نوازی به او دست داده بود و با  

 

خنده و شوخی می خواست به بر و بچه های خسته که اغلب  

 

زخمهایی جزیی نیز برداشته بودند، روحیه بدهد.

 

آقا غیور بی مقدمه و با لحن خشک و تلخی گفت:

 

-         بلند شو بیا پایین پیش بقیه.

 

از کوره در رفته بودم. اعصابم خط خطی بود. گفتم:

 

-         من می خواهم همین جا بنشینم. دلم می خواهد ببینم کی جلوی مرا می گیرد؟

 

آقا غیور دست پیش آورد و لوله تفنگم را گرفت و کشید و با خشونت گفت:

 

-         من. من که چند سال است توی جبهه هستم به تو می گویم بیا پایین.

 

لوله تفنگ را به تندی از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

 

-         دهه .... ول کن. تفنگم هنوز پره.

 

-     وقتی می گویم بیا پایین لابد یک چیزی سرم می شود که سر تو  

 

نمی شود. لابد یکی دو تا پیراهن بیشتر پاره کرده ام. می دونی چند ساله که تو جبهه خاک و دود می خورم؟

 

-     منت تحویل من نده .... فقط تو که توی جبهه نیستی. من هم  

 

هستم. فقط تو بزرگتری و چند سال زودتر آمده ای و من چند سال دیرتر. برو کنار بگذار باد بیاید.

 

با همان لهجه غلیظ که از شدت خشم غلیظ تر هم شده بود گفت:

 

-         درست حرف بزن، پسری مامانت.

 

همیشه وقتی می خواست به کسی نشان دهد که چقدر لوس و بچه  

ننه است او را به طعنه پسر مامانش خطاب می کرد. دنبال بهانه ای  

 

بودم که خشمگین شوم و این جمله همان بهانه بود. از این که کسی  

 

که نسبت به توهین از سوی دیگران بسیار حساس است به خود اجازه  

می دهد مرا به تحقیر پسر مامانت خطاب کند، از کوره در رفتم و فریاد زدم:

 

-         حرف دهانت را بفهم مرد حسابی.

 

سرخی چهره و چشمان آقا غیور نشان داد که کار خراب شده. نگاهی  

به مشت بزرگ و گره کرده او انداختم و آماده درگیری برجا ایستادم. در  

همین هنگام جلال که انگار مویش را آتش زدند، بین ما دو نفر حایل  

 

شد. دست ها را میان من و او گشود و چند دقیقه بیشتر طول نکشید  

 که موفق شد آقا غیور را غرغرکنان از بالای خاکریز به پایین بفرستند.  

 

من که لج کرده بودم، دوباره در جای خود نشستم. جلال پشت گردنم  

 

را گرفت و بالا کشید و خندید:

 

-         حالا دیگر با من چرا قهر کرده ای اسکندرخان؟ بیا پایین لج نکن.

 

غروب غمباری بود. دلم برای شهر پرواز می کرد. از نبرد چندین ساعته،  

از دیدن جنازه های دوست و دشمن و از گرد و خاکی که بر اثر شلیک  

به هوا برمی خاست و از افتادن روی خاک و خزیده پیش رفتن و پنهان  

 

شدن در هر سوراخ و سنبه و غرق خاک و عرق شدن و از خبر  

 

عروسی یوسف اعصابم داغان بود. بی حال تسلیم جلال شدم. از خاکریز پایین آمدیم و قدم زنان از آنجا دور شدیم.

 

جلال که لبخند می زد پرسید:

 

-         می خواستی خودکشی کنی؟

 

با تعجب پرسیدم:

 

-         خودکشی؟ برای چه؟

 

-     برای این که هنوز نفهمیده ای نشستن بالای خاکریز هدفی است  

که به قول آقا غیور یک پیرزن هم می تواند صاف به وسط شقیقه اش بزند.

 

گفتم:

 

-         حالا که تار و مار شده اند.

 

-         این جا میدان جنگ است، فیلم سینمایی که نیست. خیال می  

 

کنی وقتی عقب رفتند یعنی ....

 

همان موقع یک رگبار گلوله درست به بالای همان خاکریزی که قبلا  

 

نشسته بودم فرود آمد و گرد و خاک را به هوا بلند کرد. بی اراده خود را بر زمین انداختیم.

 

جلال گفت:

 

-         حالا دیدی؟ بهت نگفتم؟

 

نمی خواستم به روی خود بیاورم که خجالت کشیده ام. صدای شلیک  

 های پراکنده باز هم شنیده می شد که البته جدی نبود. فقط چند  

 

عراقی پناه گرفته و شلیک می کردند. بچه ها راحت آنان را اسیر کردند.  

یکی از عراقی ها زخمی بود. قیافه مات و وحشت زده آن ها و صدای  

 

ناله های ملتمسانه اسیر مجروح هنوز در یادم باقی است.

 

سر برگرداندم و به اتفاق جلال وارد سرپناه کوچکی شدیم. نشستیم.  

 شب ناگهان فرو افتاد. جلال شمعی روشن کرد. شام غریبانی دونفره  

داشتیم. دل من گرفته بود، جلال را نمی دانستم! در قوطی کمپوت را  

 

سوراخ کردم و به جلال تعارف کردم. با کمال تعجب اصلا میل نداشت.  

 

خودم آب کمپوت را خوردم و بقیه را برای بعد نگهداشتم. تو حال خودم بودم. جلال با خستگی گفت:

 

-         آخیش.

 

و کنارم نشست. به کیسه های شنی تکیه داد. نگاهی به اطراف کرد و ادامه داد:

 

-         عجب سنگرهای مرتبی دارند!

 

معمولا وقتی سنگرهای دشمن را می گرفتیم آنها را منفجر می کردیم  

زیرا امکان داشت در آنها مواد منفجره کار گذاشته باشند ولی این یکی پاک بود چون فرصت پیدا نکرده بودند.

 

ادامه دارد ...

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)